در شب، نورها شکل دیگری دارند، چراغ ها گرم تر به نظر می رسند، ماه و ستاره ها برجسته تر می شوند و حتی صدای باد و برگ ها شنیدنی تر می گردد. از همین رو، بسیاری از شاعران شب را نماد خیال، تامل و احساسات عمیق دانسته اند، چون وقتی تاریکی می آید، ذهن هم بیشتر به درون می رود و دل از قید شلوغی روز رها می شود که در مورد شب شعر های نابی گفته شده است.
شعر در مورد شب با مفاهیم احساسی و دلتنگی
در شعر، شب گاهی پناهگاه تنهایی است و شاعر از دل تاریکی، حس جدایی یا دلتنگی را بیان می کند، گاهی هم آغاز امید است، چون ستاره ها نشان می دهند که حتی در تاریک ترین لحظه ها، نشانه ای از روشنایی وجود دارد. شب می تواند یادآور عشق باشد، مثل آن لحظه هایی که آدمی در سکوت به معشوق فکر می کند، یا آرزو هایی را در دل می پروراند. همچنین، شب گاهی زمان نوشتن و اندیشیدن است لحظه ای که آدم فرصت پیدا می کند گذشته را مرور کند و آینده را در ذهنش بسازد.
به همین دلیل، شب در شعر تنها یک زمان معمولی نیست، یک جهان احساسی است. شاعر با توصیف آسمان تاریک، مه شب، صدای دوردست یا نور ماه، در واقع درباره ی انسان، احساسات و رازهای دل حرف می زند. شب، زبان خودش را دارد و شعر آن زبان را به کلمات تبدیل می کند، تا خواننده نیز بتواند در تاریکی ظاهری، معنایی روشن تر پیدا کند. در مقاله قبلی شعر در مورد روزگار و شعر زیبا در مورد صبح را در اختیارتان گذاشتیم.

شعرهای ناب با موضوع شب
******
ماه من امشب بتابان نور خود برجان منکز تمام ظلمت و تاریکی شب خسته ام
******
یک شب به خاطر من ستاره ها را بشماربگذار که از خواب تو لبریز شوم
******
اشعار ناب در مورد شب
آن دم که با تو باشم محنت و غم سرآیدو آن شب که بی تو باشم جانم ز تن برآید
******
ماه شب چهاردهی که تصاحبتچون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود
******
چه کنم دل چو هوای تو کند شب همه شب؟
حسین منزوی
******
شعر در مورد شب و دلتنگی
کُنم هر شب دعایی کَز دلم بیرون رَود مِهرشولی آهسته می گویم: الهی بی اثر باشد
وحید قزوینی
******
در این شب سیه که فرو مرده شمع ماهای مه! چراغ کلبه من باش ساعتی
رهی معیری
******
ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی وز دامن شب صبح نماینده تویی
کار من بیچاره قوی بسته شده بگشای خدایا که گشاینده تویی
ابوسعید ابوالخیر
******

اشعار دلتنگی در مورد شب
شبهای بی توام شب گورست در خیال
سعدی
******
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتا شب نرود صبح پدیدار نباشد
سعدی
******
از من تنها تو مانده ایپر باز می کنمبالم بر آسمان غروب می ساید و شب می شودتنها در ظلمات جهان می گردم واز بادها و شب پرگانم بیم نیستاز من تنها تو مانده ای
شمس لنگرودی
******

اشعار در مورد شب و عشق و عاشقی
شب ها گذرد که دیده نتوانم بستمردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزیتا جان بدهم دامن مقصود به دست
سعدی
******
بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوشاما شب من هم نه سیه پوش تر از من
شهریار
******
امشب از شبهای تنهایی است رحمی کن بیاتا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدمتا خوش و صافی برآید نالهها و وای من
مولوی
******
اشعار احساسی کوتاه در مورد شب
شب فراق نخواهم دواج دیبا راکه شب دراز بود خوابگاه تنها را
سعدی
******
نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادمتحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
مهدی اخوان ثالث
******

اشعار طولانی در مورد شب
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنمتا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنودمگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهاتدر یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خودکو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشددر نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهددین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگویمن نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظچون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
حافظ
******
چرا پنهان کنم؟عشق است و پیداستدرین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بارکه می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد؟زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توستکه می بخشی به شادی های نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم بازچراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهتفرو رز این سکوت آشناسوز
هوشنگ ابتهاج******
شعر طولانی و احساسی در مورد شب
آرزوئی است مرا در دلکه روان سوزد و جان کاهدهر دم آن مرد هوسران رابا غم و اشک و فغان خواهدبخدا در دل و جانم نیستهیچ جز حسرت دیدارشسوختم از غم و کی باشدغم من مایه آزارششب در اعماق سیاهی هامه چو در هاله راز آیدنگران دیده به ره دارمشاید آن گمشده باز آیدسایهای تا که بدر افتدمن هراسان بدوم بر درچون شتابان گذرد سایهخیره گردم به در دیگرهمه شب در دل این بسترجانم آن گمشده را جویدزینهمه کوشش بی حاصلعقل سرگشته به من گویدزن بدبخت دل افسردهببر از یاد دمی او رااین خطا بود که ره دادیبه دل آن عاشق بد خو راآن کسی را که تو می جوئیکی خیال تو بسر داردبس کن این ناله و زاری رابس کن او یار دگر داردلیکن این قصه که می گویدکی به نرمی رودم در گوشنشود هیچ ز افسونشآتش حسرت من خاموشمی روم تا که عیان سازمراز این خواهش سوزان رانتوانم که برم از یادهرگز آن مرد هوسران راشمع ای شمع چه می خندی؟به شب تیره خاموشمبه خدا مردم از این حسرتکه چرا نیست در آغوشم
فروغ فرخزاد
******
بند جانم ز خم سلسله موی کسی ستزخم جانم ز کمان خانه ابروی کسی ست
شب ز غم چون گذرانم من تنها ماندهای خوش آن کس که شبش تکیه به پهلوی کسی ست
گریه امروز نمی ایستدم، کاندر خوابدیده ام شب که رخم گویی بر روی کسی ست
از کجا آمدی، ای باد، که دیوانه شدمبوی گل نیست که می آید، این بوی کسی ست
پند خود بیهده ضایع مکن، ای صاحب پندکز توام نیست خبر ز آنکه دلم سوی کسی ست
دل من دور نرفته ست، نکو می دانمباز جویید همانجاش که در موی کسی ست
بو که از گم شده خویش نشانی یابمروز و شب گشتم هر جا که سر کوی کسی ست
از دل و دیده و جان هر چه دهم راضی نیستیارب، این ترک جفا پیشه چه بدخوی کسی ست
گر تو منکر شوی، ای شوخ، بداند همه کسکاین بلای دلم از نرگس جادوی کسی ست
سر ابروی تو گردم، گرهش بازگشایکه کمانت نه به اندازه بازوی کسی ست
همه بهر دگرانست زکوه حسنتآخر این خسرو بیچاره دعاگوی کسی ست
امیر خسرو دهلوی
******

شما دوستان می توانید از اشعار گفته شده در این مقاله در شبکه های اجتماعی نیز استفاده کنید.
منبع : آرگا





















