دسته ها
یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸

داستان دیو و دلبر برای کودکان + عکس

  • ندا خوشرو
  • 2 سپتامبر 2017
  • ۰

داستان دیو و دلبر از انواع داستان های قدیمی کودکانه است که حکایتی جالب و شنیدنی دارد و شما می توانید این داستان را برای کودکان در منزل و یا مهد کودک نعریف کنید و آن ها را با یکی دیگر از داستان های قدیمی آشنا شازید.

داستان های کودکانه مضامینی مختلفی دارند و شما می توانید انواع داستان های کودکانه زیبا و جالب را برای کودکان تعریف کنید. در ادامه داستان دیو و دلبر برای کودکانه با بیانی دلنشین و کودکانه را در اختیار شما همراهان عزیز و گرامی قرار داده ایم.

داستان دیو و دلبر، داستان سفید برفی و داستان سیندرلا از انواع داستان های مورد علاقه برای کودکان هستند شنیدن این داستان ها برای بزرگ تر ها نیز جالب است و آن ها را یاد دوران خوش کودکی شان می اندازد.

داستان زیبا و شنیدنی دیو و دلبر

داستان دیو و دلبر برای بچه ها

داستان دیو و دلبر حکایت شاهزاده جوان و زیبا مغروری است که با خودخواهی باعث رنجش دیگران می شود و یک روز این شاهزاده پیرزن فقیری را مسخره می کند و آن پیرزن که جادوگر است ناراحت می شود و شاهزاده را نفرین و جادو می کند تا به شکل دیو زشتی در آید. در ادامه داستان دیو و دلبر را مطالعه خواهید کرد که حکایتی شیرین و شنیدنی دارد.

داستان کودکانه و جالب دیو و دلبر

داستان دیو و دلبر

روزگاری در یک سرزمین دور افتاده شاهزاده جوان و زیبایی در یک قلعه قشنگ زندگی می کرد. شاهزاده هر چه آرزو می کرد به دست می آورد ، ولی او ظالم و خود خواه بود. در یک شب سرد پیرزن فقیری که به دنبال پناهگاهی می گشت به قلعه آمد ، اما شاهزاده زشتی او را مسخره کرد و پیرزن را از در راند . پیرزن که در واقع جادوگر بود تصمیم گرفت درس عبرتی به شاهزاده بدهد و او را به شکل یک حیوان زشت و بد ترکیب در آورد و قلعه را با تمام ساکنانش طلسم کرد. ولی دو هدیه هم برای شاهزاده به جا گذاشت: یک آینه سحر آمیز که می توانست با آن دنیای اطرافش را ببیند و دیگری یک غنچه رز جادویی.

داستان دیو و دلبر برای بچه ها
طلسم فقط در صورتی باطل می شد که شاهزاده یاد بگیرد چگونه دیگری را دوست داشته باشد و عشق او را به خود جلب کند و گرنه همیشه زشت می ماند. در یک روستا در نزدیکی آن قلعه دختری دوست داشتنی به نام بلی با پدرش زندگی می کرد. پدر او موریس نام داشت و یک مخترع بود. بلی دختری مهربان و نجیب و بسیار زیبا بود. وقتی گاستون، زیبا ترین و مغرورترین مرد روستا تصمیم گرفت با بلی ازدواج کند او درخواستش را رد کرد، چرا که به نظر بلی او مرد متکبری بود و لیاقت وی را نداشت.

قصه دیو و دلبر

روزی پدر بلی سوار بر اسب با وفایش به نام فیلیپ شد تا آخرین اختراعش را برای عرضه در نمایشگاه ببر . آنها وقتی از میان جنگل گذشتند مه سردی پایین آمد و آنها ناپدید شدند . ناگهان موریس و فیلیپ صدای زوزه گرگها را شنیدند. فیلیپ که وحشت زده بود شیحه ای کشید و از جا پرید و موریس به پایین پرت شد اسب از شدت ترس پا به فرار گذاشت و موریس مجبور شد خودش به تنهایی راهش را ادامه دهد که ناگهان پای او لیز خورد و به پایین تپه ای افتاد و خود را در مقابل قلعه بزرگی یافت و به خیال آنکه درون قلعه در امان خواهد بود وارد قلعه ش .
آقای موریس از خوش آمد گویی اشیای طلسم شده شگفت زده شد. آقای شمعدان خانم ساعت ، قوری و پسرش. آنها همگی مشتاق بودند موریس را کمک کنند ولی از ارباب خود شان می ترسیدند زیرا او اجازه نمی داد هیچ مهمانی وارد قلعه بشود. در همین موقع ارباب زشت وارد شد و با خشم فریاد زد: غریبه ها حق آمدن به اینجا را ندارن . سپس او را گرفت و زندانی کرد . وقتی فیلیپ تنها به خانه برگشت بلی فهمید که باید برای پدرش اتفاقی افتاده باشد و سوار بر فیلیپ شد و به او گفت مرا پیش پدرم ببر .
فیلیپ وفادار، با وجود خستگی اطاعت کرد و بلی را به قلعه ارباب زشت برد بلی داخل قلعه شد و پس از مدتی سرگردانی در دالانهای قلعه پدرش را که ترسیده بود و می لرزید، درون سلول کوچکی پیدا کرد . ناگهان صدای خشنی را شنید که گفت او زندانی من است. بلی با شجاعت گفت : اجازه بدهید تا پدرم برو . شما می توانید مرا به جای او نگه داری .
آن حیوان زشت قبول کرد و گفت : ولی باید قول بدهی تا برای همیشه اینجا بمانی. بلی نیز پذیرفت و بدین ترتیب پدرش آزاد شد. بلی از وضع اتاق حیوان زشت خشکش زد. اطاق بسیار کثیف و پر از لباسهای پاره و اشیای شکسته بو . تنها چیز زیبا، آن غنچه جادویی در زیر اتاقک بلوری بو . بلی وقتی خواست به گل دست بزند آن حیوان زشت با عصبانیت فریاد کشید  تو با چه جراتی به اطاقم آمدی! فورا برو بیرون! بلی بر خلاف قولش برای ماندن در قلعه ، در آن شب برفی از آنجا گریخت .

قصه کودکانه دیو و دلبر
بلی و فیلیپ به سرعت از آنجا دور شدند ولی در جنگل مخوف و مه آلود گرفتار گرگهای وحشی شدند. درست وقتی فکر می کردند کار آنها تمام شده است صدای غرش مهیبی در فضا پیچی . آری آن حیوان زشت برای نجات بلی آمده بود. نبرد سختی سرگرفت و او تمام قدرتش را بر علیه آنها به کار برد و گرگهای شکست خورده، ناله کنان گریختند. وقتی بلی دید که آن حیوان زشت مجروح شده است، به قلعه بازگشت و از او پرستاری کرد تا زخمهایش بهبود یابند. و این سرآغاز یک دوستی گرم بین آنها بود . ولی بلی دلتنگ پدرش بود.
حیوان زشت آینه جادویی را در اختیار او قرار داد و گفت: این آینه هر چه بخواهی به تو نشان خواهد داد. بلی وقتی در آینه نگاه کرد پدرش را دید که در سرمای جنگل مریض و سرگردان به دنبال او می گردد فریاد زد: من باید به پدرم کمک کنم آن حیوان زشت طاقت دیدن ناراحتی بلی را نداشت او بلی را رها کرد با وجود آنکه می دانست که وی تنها شانس او برای شکستن طلسم می باشد. چاو به بلی گفت : برو پیش پدرت ، ولی آینه را با خود ببر تا به یاد من باشی. بلی بوسیله آن آیینه پدرش را یافت و به خانه برد و از او مراقبت کرد تا خوب شود.
یک روز گاستون به همراه کد خدا و اهالی ده به خانه موریس آمد و بلی را تهدید کرد و گفت: پدرت دیوانه شده است و دائم از حیوان مخوف و زشتی صحبت می کند که تو را زندانی کرده بود. اگر با من ازدواج نکنی پدر دیوانه ات را در بند خواهم کرد ! بلی فریاد زد : پدرم دیوانه نیست آن حیوان زشت واقعیت دارد. خودتان در آیینه ببینی ! گاستون با عصبانیت آیینه را از دست بلی قاپید و روی به روستاییان کرد و گفت : این حیوان زشت بچه هایتان را می دزد! او برای ما خطر دارد و باید او را بکشیم !
روستائیان خشمگین سلاحهایشان را برداشتند و به قلعه یورش بردند. آن حیوان زشت از وقتی بلی ترکش کرده بود آنقدر تنها و غمگین شده بود که وقتی گاستون او را وادار کرد تا به بالای قلعه بیاید مقاومت نکرد او وقتی صدای بلی را شنید به سویش دوید و گاستون از فرصت استفاده کرد و خنجر را به پشت حیوان زشت فرو کرد. با وجود درد زیاد به سمت گاستون حمله کرد و گاستون موقع فرار تعادلش را از دست داد و از بالای قلعه به پایین پرت شد .اما دیگر دیر شده بود و حیوان وحشی از هوش رفت. بلی با صدای بغض گرفته گفت : نمیر! من دوستت دارم ! ناگهان موجی سحرآمیز در آسمان تابید و حیوان زشت چشمانش را گشود و در مقابل چشمان حیرت زده بلی آن حیوان زشت به مرد جوان و زیبایی تبدیل شد.

داستان زیبا و جالب دیو و دلبر

بلی باور نمی کرد چه اتفاقی رخ می دهد. شاهزاده گفت : تعجب نکن ! این من هستم ! آنها به قلعه بازگشتند و با هم ازدواج کردند و تمامی اشیای طلسم شده یک به یک به شکل همان خدمتگزاران اولیه درآمدن . شاهزاده یاد گرفته بود که چگونه به دور از خودخواهی به دیگری عشق ورزد و بدینسان از زندان طولانی آن طلسم رهایی یافت.

قصه کودکانه دیو و دلبر
بله بچه های عزیز در پایان داستان دیو و دلبر نتیجه می گیریم که بهتر است با خودخواهی دیگران را از خود نرنجانیم و خودخواهی و مغرور را کنار بگذاریم.

داستان کودکانه دیو و دلبر

در این مطلب داستان دیو و دلبر برای کودکان دختر و پسر را ملاحظه کردید که امیدواریم کودکان عزیز از شنیدن این داستان کودکانه و جالب نهایت لذت را ببرند. در صورت تمایل می توانید برای مشاهده انواع داستان کودک کلیک کنید.

منبع : آرگا

مطالب مرتبط
مطالب داغ
مطالب پیشنهادی
مشاهده دیدگاه های این مطلب
دیدگاه های مطلب
۰ دیدگاه برای این نوشته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.