دسته ها
یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸

داستان آرش کمانگیر برای کودکان با متن ساده و روان

  • ندا خوشرو
  • ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
  • ۰

در این مطلب داستان آرش کمانگیر برای کودکان دختر و پسر را گردآوری کرده ایم که امیدواریم کودکان عزیز از شنیدن و مطالعه این قصه زیبا نهایت لذت را ببرند.

داستان های شاهنامه ای از انواع قصه های زیبا و جالب هستند که برای کودکان با زبانی ساده بازنویسی شده اند و اگر شما تمایل دارید بچه ها را با شخصیت های درون شاهنامه آشنا سازید بهتر است داستان آرش کمانگیر و سایر قصه های شاهنامه را برای کودکان بازگو کنید.

داستان آرش کمانگیر با زبانی ساده برای کودکان

داستان رستم و سهراب و قصه آرش کمانگیر از انواع داستان های شاهنامه هستند که به زبان کودکان نیز نوشته شده اند و شما می توانید این داستان های کودکانه را برای سرگرم کردن بچه ها در مهدکودک و پیش دبستانی و منزل بخوانید.

قصه آرش کمانگیر

  •  گاز رومیزی

قصه کودکانه آرش کمانگیر

قصه آرش کمانگیر درباره جنگ بین ایران و تورانیان است که در این جنگ تعدادی از تیراندازهای ایرانی کشته شدند و کشور ما توسط دشمنان فتح شد و در این بین آرش داوطلب شد تا برای تعیین مرز ایران و تورانی ها تیری را پرتاب کند و او به بلندترین نقطه کوه البرز رفت و با همه توان خود تیری را پرتاب کرد. در ادامه جزئیات داستان آرش کمانگیر را گردآوری کرده ایم که امیدواریم این داستان مورد توجه بچه های دوست داشتنی قرار بگیرد.

قصه آرش کمانگیر

داستان آرش کمانگیر 

یکی بود یکی نبود افراسیاب پادشاه تورانیان به ایران حمله کرده بود. ایرانیان همه ناراحت و غمگین بودند. افراسیاب در تخت شاهی اش نشسته بود که یکی از خدمتکارنش آمد و به افراسیاب گفت من فکری دارم تا مرز ایران و توران مشخص شود : یکی از ایرانیان تیری پرتاب می کند تیر هرجا که نشست آنجا مرز ایران و توران خواهد شد و ایران کشوری کوچک خواهد شد مگر یک تیر تا کجا خواهد افتاد ؟ افراسیاب این پیشنهاد را پذیرفت. وقتی این خبر به گوش ایرانیان رسید همه در غم و اندوه فرو رفتند.

داستان زیبا آرش کمانگیر

« آخرین فرمان ،آخرین تحقیر ،…
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید ،
خانه هامان تنگ ،
آرزومان کور…
ور بپرد دور ،
تا کجا؟… تا چند؟…
آه… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟…»

داستان زیبا شاهنامه

هیچ کس حاضر به این کار نبود تا اینکه … پهلوانی بزرگ به نام آرش حاضر به این کار شد و گفت من این تیر را به پرواز در می آورم . رو به مردم کرد و گفت:«ای مردم من هیچ بیماری و مشکلی ندارم ولی من بعد از پرواز این تیر جانم را از دست خواهم داد زیرا چاره این کار زور و پهلوانی نیست.
جان من با این تیر می رود تا این تیر به این زودی ها از پرواز ننشیند. بعد سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت :
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.»
من به صبح راستین قسم  می خورم … به آفتاب قسم می خورم …. که جان خودم را در تیر کنم.
دیگر همه ساکت شدند. نفس هایشان را در سینه حبس کردند. کودکان بر بام بودند. دختران در کنار روزن نشسته بودند و گردنبند هایشان را در مشت فشار می دادند. مادران غمگین کنار در ایستاده بودند آرش به سوی کوه دماوند قدم برداشت و دشمنان همان طور که به او می خندیدند راه باز کردند و آرش به قله رسید. چند نفر از کوه البرز بالا رفتند و پیکر بی جان آرش را آوردند.

داستان زیبا و جالب آرش کمان گیر

« آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساقگردویی فرودیدند
و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

آرش کمانگیر

در این مطلب داستان آرش کمانگیر با بیانی ساده و دلنشین را در اختیار کودکان عزیز قرار دادیم که امیدواریم این قصه زیبا مورد توجه آن ها قرار بگیرد.

منبع : آرگا

مطالب مرتبط
مطالب داغ
مطالب پیشنهادی
مشاهده دیدگاه های این مطلب
دیدگاه های مطلب
۰ دیدگاه برای این نوشته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.