دسته ها
شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹

چهار داستان کودکانه تصویری زیبا و جذاب

  • سمیرا غلامحسینی
  • ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
  • ۲

داستان ها یکی از شیرین ترین سرگرمی های کودکان قدیمی و امروزی می باشد. اگر این داستان ها با تصاویرشان همراه باشد, برای کودکان جذاب تر است. چوپان دروغگو یکی از قدیمی ترین داستان کودکانه تصویری است.

یکی از سرگرمی های مفید و جذاب برای کودکان, قصه ها می باشند. اگر این قصه ها همراه با تصویر باشند, جذابیت بیشتری برای کودکان دارند. هر کودکی در هر سنی, از تماشا کردن تصاویر داستان ها لذت می برند و بهتر می تواند با داستان ارتباط برقرار کند. در این مطلب با چهار نمونه از زیباترین و جذاب ترین داستان کودکانه همراه با تصویر آشنا می شویم.

جذاب ترین داستان کودکانه تصویری

از آن جایی که داستان کودکانه تصویری, یکی از جذاب ترین سرگرمی های کودکان به شمار می آید, در ادامه به چند نمونه از این داستان های زیبا می پردازیم. داستان معروف چوپان دروغگو و کسی کمک می کند و یک کلاغ چهل کلاغ و باد و خورشید به همراه تصاویر آمده است. همچنین برای خواندن داستان آموزنده برای کودکان و داستان قرآنی اینجا کلیک کنید.

قصه تصویری و زیبای چوپان دروغگو

داستان کودکانه تصویری

یکی از قصه های شیرین کودکانه, قصه چوپان دروغگو می باشد. علاوه بر شعرهای کودکانه,  این داستان جذاب و زیبا بسیار, پند آموز است و کودکان از شنیدن آن لذت می برند. با ما همراه باشید با داستان چوپان دروغگو.

روزی روزگاری پسرک چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود. 

 قصه های کودکانه

یک روز حوصله او خیلی سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد. از بالای تپه ، چشمش به مردم ده افتاد که در کنار هم در وسط ده جمع شده بودند. یک دفعه قکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری جالب بکند تا کمی تفریح کرده باشد. او فریاد کشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

 داستان کودکانه تصویری

مردم ده ، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آنها برای کمک به پسرک چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند ، پسرک را خندان دیدند، او می خندید و می گفت : من سر به سر شما گذاشتم. مردم از این کار او ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.  

 چوپان دروغگو

از آن ماجرا مدتها گذشت،یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر می کرد به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فریاد کشید: گرگ آمد ، گرگ آمد ، کمک …

 داستان کودکانه تصویری

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند پسرک را در حال خندیدن دیدند. مردم از کار او خیلی ناراحت بودند و او را دعوا کردند. هر کسی چیزی می گفت و از اینکه چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.

 شیرین ترین قصه های کودکانه

از آن روز چند ماهی گذشت . یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن ده آمد و وقتی پسرک را با گوسفندان تنها دید ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد. پسرک هر چه فریاد می زد: گرگ، گرگ آمد، کمک کنید…. ولی کسی برای کمک نیامد . مردم فکر کردند که دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت کند. آن روز چوپان نتیجه مهمی در زندگیش گرفت. او فهمید اگر نیاز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرط آنکه بدانند او راست می گوید.

یکی دیگر از شیرین ترین داستان کودکانه تصویری, داستان چه کسی کمک می کند؟ است. این داستان جذاب, بسیار آموزنده می باشد و برای کودکان در هر سنی مناسب است.

داستان چه کسی کمک می کند؟

داستان کودکانه تصویری

یک مرغ حنایی کوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگی می کرد.دوستان او یک سگ خاکستری، یک گربه ی نارنجی و یک غاز زرد بودند.

داستان های تصویری زیبا

یک روز مرغ حنایی مقداری دانه گندم پیدا کرد. او پیش خودش فکر کرد ، “من می توانم با این دانه ها ، نان درست کنم .

داستان کودکانه تصویری

مرغ حنائی کوچولو پرسید: کسی به من کمک می کند تا این دانه ها را بکارم؟ سگ گفت: من نمی توانم. گربه گفت: من دلم می خواهد ولی کار دارم و نمی توانم. غاز گفت: من امروز باید به بچه هایم شنا یاد بدهم و نمی توانم. مرغ حنائی گفت: پس من خودم این کار را خواهم کرد. او بدون کمک کسی دانه ها را کاشت.

زیباترین داستان ها برای کودکان

مرغ حنائی کوچولو پرسید: کسی می تواند در دروکردن گندم به من کمک کند؟ سگ گفت: من باید به شکار بروم. گربه گفت: من تازه از خواب بیدار شدم و حال ندارم. غاز گفت: من بالم درد می کند. مرغ گفت: پس خودم تنهایی آنرا انجام می دهم. مرغ کوچولو بدون کمک کسی گندم ها را دروکرد.

داستان کودکانه تصویری

مرغ حنایی که خسته شده بود، پرسید: کسی به من کمک می کند که این گندمها را به آسیاب ببریم و آنها را آرد کنیم؟ سگ گفت: من نمی توانم. گربه گفت: من نمی توانم. غاز گفت: من هم نمی توانم. مرغ حنایی گفت: خودم اینکار را خواهم کرد. او گندمها را به آسیاب برد و تنهایی آنها را آرد کرد بدون اینکه کسی به او کمک کند.

کسی کمک می کند؟

مرغ حنایی که خیلی خیلی خسته بود، پرسید: کسی به من کمک می کند تا با این آرد نان بپزیم؟ ولی باز هم سگ و گربه و غاز به او کمک نکردند و هر کدام بهانه ای آوردند. مرغ حنایی گفت:خودم این کار را خواهم کرد. و بعد مرغ خسته بدون کمک کسی نان پخت.

داستان کودکانه تصویری

نان تازه و داغ بوی خیلی خوبی داشت. مرغ حنایی پرسید: آیا کسی به من کمک می کند تا نان را بخوریم. سگ گفت: من کمک خواهم کرد. گربه گفت: من کمک خواهم کرد. غاز گفت: من کمک خواهم کرد.

داستان ها و قصه های تصویری

اما مرغ حنایی با عصبانیت فریاد کشید، من نیازی به کمک شما ندارم و خودم تنها این کار را خواهم کرد. مرغ حنایی نان را جلوی خودش گذاشت و همه آن را خورد.

قصه یک کلاغ چهل کلاغ

ننه کلاغه صاحب یک جوجه شده بود . روزها گذشت و جوجه کلاغ کمی بزرگتر شد . یک روز که ننه کلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت : عزیزم تو هنوز پرواز کردن بلد نیستی نکنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری و ننه کلاغه پرواز کرد و رفت .

داستان کودکانه تصویری زیبا

هنوز مدتی از رفتن ننه کلاغه نگذشته بود که جوجه کلاغ بازیگوش با خودش فکر کرد که می تواند پرواز کند و سعی کرد که بپرد ولی نتوانست خوب بال و پر بزند و روی بوته های پایین درخت افتاد .

همان موقع یک کلاغ از اونجا رد میشد ،چشمش به بچه کلاغه افتاد و متوجه شد که بچه کلاغ نیاز به کمک دارد . او رفت که بقیه را خبر کند و ازشان کمک بخواهد.

پنج کلاغ را دید که روی شاخه ای نشسته اند گفت :”‌ چرا نشسته اید که جوجه کلاغه از بالای درخت افتاده.“ کلاغ ها هم پرواز کردند تا بقیه را خبر کنند .

قصه کودکانه تصویری پندآموز

تا اینکه کلاغ دهمی گفت: جوجه کلاغه از درخت افتاده و فکر کنم نوکش شکسته.  و همینطور کلاغ ها رفتند تا به بقیه خبر بدهند.

کلاغ بیستمی گفت : کمک کنید چون جوجه کلاغه از درخت افتاده و نوک و بالش شکسته .

همینطور کلاغ ها به هم خبر دادند تا به کلاغ چهلمی رسید و گفت : ای داد وبیداد جوجه کلاغه از درخت افتاده و فکر کنم که مرده .

قصه کودکانه تصویری زیبا

همه با آه و زاری رفتند که خانم کلاغه را دلداری بدهند. وقتی اونجا رسیدند ، دیدند ، ننه کلاغه تلاش میکند تا جوجه را از توی بوته ها بیرون آورد.

کلاغ ها فهمیدند که اشتباه کردند و قول دادند تا از این به بعد چیزی را که ندیده اند باور نکنند.

از اون به بعد این یک ضرب المثل شده و هرگاه یک خبر از افراد زیادی نقل شود بطوریکه به صورت نادرست در آید ، می گویند خبر که یک کلاغ، چهل کلاغ شده است.

داستان کودکانه تصویری آموزنده

پس نباید به سخنی که توسط افراد زیادی دهن به دهن گشته، اطمینان کرد زیرا ممکن است بعضی از حقایق از بین رفته باشد و چیزهای اشتباهی به آن اضافه شده باشد.

داستان باد و خورشید

یک روز باد و خورشید سر اینکه کدامشان قویتر است باهم بحث میکردند. آخر سر تصمیم گرفتند باهم مسابقه بدهند تا ببینند کدام قوی تر است.

داستان کودکانه تصویری جالب

مردی داشت از آن حوالی رد میشد خورشید گفت: “بیا ببینیم کدام از یک ما میتواند کت این مرد را از تنش دربیاورد؟”

باد قبول کرد. اول قرار شد باد امتحان کند.

قصه کودکانه تصویری آموزنده

باد همه ی قدرتش را جمع کرد و وزید و وزید و وزید. اما مرد نه تنها کتش را درنیاورد، بلکه کتش را بیشتر به خودش پیچید.
بعد نوبت خورشید شد. قدرتش را جمع کرد و شروع کردن به تابیدن. خورشید آنقدر تابید و آفتاب را پهن کرد روی زمین، تا مرد گرمش شد و کتش را درآورد. خورشید در مسابقه برنده شد.

قصه کودکانه تصویری جالب

چهار داستان جذاب و شیرین بیان شده از قدیمی ترین داستان کودکانه تصویری می باشند. همه ما خاطرات زیادی از این قصه ها داریم. با شنیدن دوباره این داستان ها, تصاویر آن ها در ذهن ما تجسم می شود. برای مشاهده داستان های کودکانه تصویری بیشتر به بخش داستان کودک مراجعه کنید.

منبع : آرگا

مطالب مرتبط
مطالب داغ
مطالب پیشنهادی
مشاهده دیدگاه های این مطلب
دیدگاه های مطلب
۲ دیدگاه برای این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.