دسته ها
سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

داستان عاشقانه واقعی احساسی و زیبا

  • یلدا محمدی
  • ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
  • ۰

داستان عاشقانه واقعی زیبا و جذابی را در این مقاله برای شما گرداوری نموده ایم که مطمئنا از مطالعه و خواندن این داستان کوتاه که بر اساس واقعیت های عاشقانه بین دو نفر نوشتته شده است لذت می برید.

مطالعه انواع داستانهای عاشقانه واقعی کمک می کنند با دنیای واقعی اطراف و احساسات دیگران بیشتر آشنا شده و با توجه به روابط عاشقانه و احساسی، آنها را شناخت و با گوشه ایی از زندگی عاشقانه آنها آشنا شد. در این مقاله داستانی عاشقانه و رمانتیک را که بر اساس واقعیت نوشته شده است را مشاهده می فرمایید که امیدواریم از مطالعه آن لذت ببرید. تا پایان همراه ما باشید.

داستان عاشقانه واقعی جدید و زیبای احساسی :

اولین داستان عاشقانه واقعی که در این مقاله ارائه می دهیم مربوط به زندگی عاشقانه و زیبای فاطمه و کمال است که با عشق شروع می شود و با همه سختی ها و مشکلات در کنار هم خوشبختی را احساس می کنند. در ادامه می توانید این داستان عاشقانه واقعی زیبا و جذاب را که از زبان شخصیت دختر داستان نوشته شده است مطالعه فرمایید.

داستان عاشقانه واقعی

داستان عاشقانه فاطمه و کمال :

به دلیل اینکه پدرم ناتوان بود و مادرم هم به امور خانه و کارهای کشاورزی مشغول بود، فقر در زندگی ما بیداد می‌کرد و فقط از دار دنیا یک آلاچیق در وسط جنگل داشتیم. من به دلیل اینکه دختر بزرگ خانواده بودم و خود را مسوول می‌دانستم، شروع به کارکردم. زمانی‌که به خودم آمدم که۳۰سالم بود و هنوز ازدواج نکرده بودم ، تا اینکه با پسری به نام کمال که فقط ۲۰سال داشت، آشنا شدم.

مادرکمال در سن ۱۷سالگی با یک پیرمرد ۵۰ساله که در گذشته زنش به دلیل بیماری فوت کرده بود، ازدواج کرد. کمال که فقط ۷سال داشت پدرش فوت کرد، او هم مانند من مسوولیت خانواده‌اش را قبول کرده بود. کمال زندگی خوبی نداشت و بارها با افراد آلمانی که با او در دوران پهلوی در معدن زغال سنگ کار می‌کردند رابطه صمیمانه‌ای برقرار کرده بود و قصد مهاجرت به آن کشور را داشت؛ اما به عشق من و مادرش در ایران ماند.با تمام مخالفت‌های مادر و اطرافیان،کمال با من که ۱۰سال از او بزرگتر بودم، ازدواج کرد. من چهره خوبی نداشتم و سبزه بودم؛ اما او بسیار زیبا و خوش اندام بود. در گذشته به چهره و سن خیلی اهمیت می‌دادند و هر موقع در جمعی قرار می‌گرفتیم، همه کمال را سرزنش می‌کردند که این چه زنیه که گرفتی؟! البته این حرف و حدیث‌ها و دخالت‌ها هیچ گاه در زندگی من تاثیری نداشتند؛ زیرا با اینکه کمال سواد دانشگاهی نداشت؛ اما مدام کتاب‌های فراوانی را مطالعه می‌کرد و از سطح فرهنگی بالایی برخوردار بود.

کمال از همه برادرهایش و همین طور خواهرش بزرگتر بود و پدرش را از دست داده بود، و حکم پدر را برای آنها داشت. مشکلات خودمان یک طرف، مشکلات خانواده‌هایمان هم طرفی دیگر. با اینکه از لحاظ مالی بسیار در تنگنا قرار گرفته بودم، ولی ۴دختر و ۲پسر به دنیا آوردم.

داستان کوتاه عاشقانه

نمی دانم درگذشته چرا انقدر فقر فرهنگی زیاد بود؟(باخنده) با اینکه مردم وضع مالی خوبی نداشتند؛ اما بازهم مردم چند تا چند تا بچه به دنیا می‌آوردند.با تمام سختی روزگار، شبانه‌روز در کارگاه ریسندگی کار می‌کردم، گاهی اوقات برای فرزندان یک تکه بادمجان و یا سیب زمینی کباب می‌کردم تا گرسنه نمانند.

خدا را شکر این وضعیت طولانی نبود و بعد از چند سال بخت با ما یار بود و همسرم توانست با تعمیر ساعت‌های مردم، که از همان آلمانی‌ها یاد گرفته بود، یک مغازه کوچک اجاره کند. من هم بعد از ۳۰سال بازنشسته شدم و دیگر هیچ سهمی در خرج خانه نداشتم و تمام پولهایم را پس انداز می‌کردم.

به تدریج همسرم مغازه‌اش را فروخت و ساعت فروشی بزرگی در میدان شهر خرید. بعد زمین و خانه و مغازه ها اضافه شدند که ما را به ثروت میلیاردی رساند و از این طریق پدر و مادر و خواهر و برادرهایم را هم زیر بال و پر خود قرار دادم.خدارا شکر می‌کنم فرزندانم در شرایط خوبی بزرگ شدند و همه آنها مدارک دانشگاهی گرفتند و در زندگی زناشویی‌شان بسیار موفق هستند و هیچ دغدغه ای از جانب آنها ندارم. طی این ۵۳سال زندگی مشترک، حتی یکبار به همدیگر «تو» نگفتیم.

خوشبختی‌مان را مدیون احترام و فرهنگ بالای همسرم می‌دانم. او همیشه مرا درک می‌کرد. کمال در زندگی خیلی زحمت کشید و همیشه دستش به خیر بود. کل آشنایان و بستگان و اطرافیان همه دوستش دارند.چون همیشه بزرگ هر مجلس است و هر کس کار بزرگی می خواهد انجام دهد، با او مشورت می‌کند و بارها بین زوجینی که اخلاف داشتند، واسطه شده است و آنها را به یک زندگی خوب دعوت کرده است. درست است که من و همسرم در زندگی‌مان سختی زیادی را تحمل کردیم، اما یکی از عوامل موفقیت ما دعای خیر مادر کمال و اطرافیان بود، زیرا بیشتر از خودمان به فکر اطرافیان بودیم.تا آنجایی که از دستمان برمی‌آمد از لحاظ مالی و یا پشتیبانی به مردم کمک می‌کردیم. همسرم بسیار دست و دلباز بود و هیچگاه مرا از لحاظ مالی در تنگنا قرار نداد. تا به حال ۵دفعه با همسرم به خانه خدا رفتیم و به خاطر این همه خوشبختی از او سپاسگزاری کردیم.

زندگی پستی و بلندی، سرد و گرمی و زشتی و زیبایی دارد. انسان‌ ها اگر سختی نکشند، قدر آسایش را نمی‌دانند و پیشرفتی نخواهد کرد. و من بسیار خدا را شاکرم که زندگی عاشقانه و زیبایی را نصیبم نمود و همسری مهربان و فداکار دارم.

داستان عاشقانه واقعی

داستان های عاشقانه خارجی بر اساس واقعیت

بسیاری از افراد در زندگی به دنبال نیمه گمشده خود می گردند و تصور می کنند باید در یک اتفاق غیر منتظره و در مکانی خاصی عشق خود را بیابند. اما باید گفت عشق چیزی نیست که بتوان آن را پیدا کرد و در جستجوی آن بود؛ عشق هر زمان و در هر مکانی ممکن است اتفاق بیفتد و نیازی به گذشت زمانی طولانی نیست زیرا عشق واقعی خیلی زود خو را نشان می دهد که اگر علاقمندی راستین و حقیقی باشد پیوندی ناگسستنی را میان قلب ها برقرار می کند.

شاید تاکنون داستان های عاشقانه بسیاری را شنیده یا خوانده باشید که بر اساس تخیل راوی و نویسنده خلق شده باشد، اما در ادامه این بخش قصد داریم ۳ داستان عاشقانه حقیقی خارجی را بیان نماییم که هر یک در کشورهای مختلف جهان در زمان های متفاوتی اتفاق افتاده است با مطالعه این داستان ها حقیقت این مساله که عشق راه خود را پیدا می کند و قلب ها را به هم گره می زند را بی خوبی در خواهید یافت. توجه داشته باشید این روابط عاشقانه کاملا واقعی هستند و با عشق های خیال انگیز که داستان های آن را تاکنون بارها شنیده اید و خواندید تفاوت دارند.

داستان عاشقانه فرانز و هلنا

سال ۱۹۴۲ بود و یک زن جوان اسلواکی یهودی به نام هلن به آشویتز فرستاده شد. هلنا زیبا بود و یکی از آسان ترین شغل ها در بخشی از کمپ به او داده شد. شغل هلنا مرتب کردن وسایلی دزدیده شده از خانواده های یهودی و فرستادن آن ها به آلمان بود. او می توانست موهای خود را بلند نگه دارد و در خطر کشته شدن نبود. اما بسیاری از افراد خانواده او در بخش های دیگر کمپ کشته شده بودند؛ بنابراین درست مثل سایر زندانی‎ ها تنفر خاصی از نازی ها داشت.

وقتی افسر ۲۰ ساله اس اس به نام فرانز در یادداشتی به او گفت:عاشق او شده، هلنا با نفرت آن را مچاله کرد. او حتی به فرانز نگاه هم نکرد. با این وجود فرانز به رفتار دوستانه با او ادامه داد. به او غذای اضافه می داد و در برابر سایر نگهبانان از او حفاظت می کرد. یک روز فرانز خواهر هلنا را از مرگ در اتاق گاز نجات داد و شخصا او را تا کمپی که هلنا در آن بود اسکورت کرد. خواهران به هم پیوستند و این برای هلنا کافی بود تا به فرانز فرصتی بدهد. آن ها با هم رابطه عاشقانه داشتند ولی وقتی جنگ تمام شد راهشان از هم جدا شد. با این حال وقتی هلنا به دادگاه رفت درباره شخصیت او شهادت داد و زندگیش را نجات داد.

داستان های عاشقانه حقیقی

داستان عاشقانه جاناتان و ویکتوریا

دختری به نام ویکتوریا یکی از کتابفروشی های مورد علاقه خود را در توئیتر دنبال می کرد که متوجه شد کسی که حساب توئیتر این کتابفروشی را آپدیت می کند بسیار باهوش و بامزه است. او در توئیتی نوشت که عاشق او شده است. در واقع این حساب توسط پسری هم سن و سال او با نام جاناتان اداره می شد. او به صورت پاره وقت در کتابفروشی کار می کرد. بعد از توئیت ویکتوریا آن ها با هم درباره نوشته های جاناتان صحبت کردند، اما هرگز مکالمه فراتر نرفت.

یک روز جاناتان توئیت کرد که عاشق دونات است. گرچه آن ها هرگز رو در رو ملاقات نکرده بودند، اما ویکتوریا با یک پاکت دونات به کتابفروشی رفت. آن ها را روی کانتر گذاشت و فرار کرد، چون خجالت می کشید. جاناتان بعد از کار به ویکتوریا پیشنهاد داد با هم بیرون بروند. اکنون سه سال و نیم از آن زمان گذاشته، آن ها با هم ازدواج کرده و جاناتان یک نویسنده حرفه ای شده است.

داستان عاشقانه واقعی خارجی

داستان عاشقانه بری و خوزه

وقتی خوزه ۱۶ ساله بود به خاطر یک قتل درجه دو به ۲۰ سال زندان محکوم شد. او بعد از گذراندن کل دوران بزرگسالی خود پشت میله های زندان، زمان زیادی داشت تا به اشتباهات نوجوانی خود فکر کند. او در کلاس های معتبر کالج در داخل زندان شرکت کرد و در وبسایتی ثبت نام کرد که آن ها را با کسانی که مایل بودند دوست مکاتبه ای آن ها شوند آشنا می کرد. خوزه با بری موریس آشنا شد. آن ها نامه هایی برای هم می نوشتند که ۲۰ – ۲۵ صفحه بود.

بری هیچ عکسی از خوزه ندیده بود، اما عاشق او شده بود. او احساس کرد خوزه با وجود تجاربی که دارد ارزش زیادی برای زندگی دارد و بلوغی در او می دید که هرگز در مردان دیگر ندیده بود. بعد از یک سال نامه نگاری، بری او را در زندان ملاقات کرد. یک سال بعد از ملاقات، تماس تلفنی و نامه نگاری، خوزه از بری خواستگاری کرد. آن ها در سال ۲۰۱۳ وقتی هر دو ۲۳ ساله بودند ازدواج کردند. بری قصد داشت به دانشگاه پزشکی برود و منتظر آزادی خوزه بماند. خوزه در سال ۲۰۲۰ آزاد خواهد شد.

داستان رمانتیک واقعی

امیدواریم از مطالعه داستان عاشقانه واقعی کمال و فاطمه لذت برده باشید و درس های مهمی از این داستان زیبا گرفته باشید. پیشنهاد می کنیم از دیگر مطالب و داستان ها در بخش داستان عاشقانه دیدن فرمایید.

منبع : آرگا

مطالب مرتبط
مطالب داغ
مطالب پیشنهادی
مشاهده دیدگاه های این مطلب
دیدگاه های مطلب
۰ دیدگاه برای این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.