دسته ها
پنج شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

داستان کرم شب تاب برای کودکان (۲ قصه شیرین و آموزنده)

  • ندا خوشرو
  • ۱۶ آذر ۱۳۹۷
  • ۰

در این مطلب دو داستان کرم شب تاب را برای کودکان عزیز و گرامی گردآوری کرده ایم که امیدواریم از مطالعه این قصه های کودکانه نهایت لذت را ببرید.

خواندن داستان برای کودکان یکی از بهترین سرگرمی ها برای آن ها است و علاوه بر این شما می توانید به کمک داستان های کودکانه مطالب آموزنده را به کودکان در مقطع پیش دبستانی و دبستان آموزش دهید. داستان کرم شب تاب از انواع قصه های جالب و آموزنده برای کودکان است و شما می توانید این داستان را به عنوان قصه شب برای کودکان تعریف کنید.

داستان کرم شب تاب آموزنده برای بچه ها

کرم شب تاب از انواع حشرات خاص و زیبا است که داستان های زیادی در مورد این نوع کرم نوشته شده است. در مطالب قبلی داستان پری دریایی و داستان خاله سوسکه را مطالعه کردید در ادامه دو داستان کرم شب تاب را گردآوری کرده ایم که امیدواریم کودکان عزیز از مطالعه این داستان ها نهایت بهره را ببرند.

داستان کرم شب تاب

قصه اول کرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : ” چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.” و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :” من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ، نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده.”

داستان زیبا کرم شب تاب
و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت :” آن که نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.” و رو به دیگران گفت :” کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.”
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

داستان زیبا و کودکانه کرم شب تاب

قصه دوم کرم شب تاب

گروهی میمون در کوهی زندگی می کردند. یک شب، باد سردی شروع به وزیدن کرد.میمون های بیچاره ، به اطراف می دویدند و به دنبال جایی گرم می گشتند.در این هنگام چشمشان به کرم شب تابی افتاد که در کنار درختی پناه گرفته بود. میمون ها خیال کردند که آن کرم آتش است.هیزم بر روی آن گذاشته بودند و فوت می کردند تا آتش درست کنند.مرغی بر روی یکی از شاخه های درخت نشسته بودو کار بیهوده ی میمون ها را تماشا می کرد. به آن ها گفت : این آتش نیست که هیزم روی آن گذاشته اید! ولی میمون ها اصلا توجهی به حرفهای او نمی کردند. در این هنگام، مرد مسافری از کنار آن درخت می گذشت. به مرغ گفت : بیهوده خودت را خسته نکن. حرف های تو در گوش این گروه فرو نمی رود. نصیحت کردن این میمون ها مثل پنهان کردن شکر در زیر آب و امتحان کردن شمشیر بر روی سنگ است . مرغ به حرف های مرد مسافر توجهی نکرد. از درخت پایین آمد و نزد میمون ها رفت و گفت : این ……. آتش ……. نیست ! میمون ها که از دست مرغ کلافه شده بودند، او را گرفتند و پرهایش را کندند.

قصه جالب کرم شب تاب

در این مطلب داستان کرم شب تاب را برای کودکان عزیز قرار داده ایم که امیدواریم این قصه های پرمحتوا و آموزنده مورد توجه بچه های دوست داشتنی قرار بگیرند.

منبع : آرگا

مطالب مرتبط
مطالب داغ
مطالب پیشنهادی
مشاهده دیدگاه های این مطلب
دیدگاه های مطلب
۰ دیدگاه برای این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.